دل نوشته

خرید بک لینک
سلام دوبارهبعد اینکه فهمیدیم جواب منفیه هر دو ناراحت بودیم.بعد از دو روز نوبت آزمایش بعد ۱۶ روز رسید.صبح آماده شدم رفتیم آزمایش خون دادم قرار شد نتیجه ساعت ۱بعد از ظهر برسه .شوهرم بعد از ظهری نتیجه را گرفت و اومد خونه. گفت که منفیه . این همه رفت وآمد این همه هزینه این همه این در و اون در زده بودیم و با چه مکافاتی دارو و آمپول گرفته بودیم همه بی نتیجه شده بود این همه شوهرم زحمت کشید این همه من دارو مصرف کرده بودم هورمون باعث شده بود شکمم بزرگ و آماده بشه.به دکتر گفته بود چرا منفی شده گفته بوده که من نهایت تلاشم رو کردم راست میگفت این همه عمل و ...واین همه داروهای اساسی و گرون. دکتر گفته بود این راه رو نرین اگه میخوایین نتیجه بگیرین ۱۰۰میلیون هزینه کنین و شاید نتیجه بگیرین.همه حرفا رو شنیدم راهی نداشتم به نبودن بچه فکر کردم که با نداشتنش باید زندگی میکردم و به دست آوردنش برامون سخت و نا ممکن بود .تا حالا اینجوری به بن بست نرسیده بودم خدا امتحان میگیره حکمتی داره. تا حالا اینجوری به بزرگ بودن مشکلمان فکر نکرده بودم .بعد رفتن شوهرم خیلی گریه کردم و اومدنی اصلا به روی خودم نیاوردم من که سالم بودم دکتر ها هم میگفتن و تایید میکردن .لانه گزینی جنین یک هدیه الهی هست که برای همه نصیب نمیشه.من اینو تازه فهمیده بودم که کارم گره زیاد داره آنقدر در تنهایی گریه کردم که نگو.شب شد نتونستم درد و دل نکنم باشوهرم .گریم گرفت شوهرم توجه ای نکرد من به تنها و بی کس بودنم گریه میکردم بغض داغونم کرده بود که میخواستم گریه نکنم نمیتونستم اشک همین جور سرازیر میشد.قبل این که شوهرم بیادتمرین کرده بودم گریه نکنم گریه چیزی را درست نمیکند اما باز نتونسته بودم.تا نیمه های شب گریه کردم و بعد خوابم برد دل نوشته...ادامه مطلب

ما را در سایت دل نوشته دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 10 تاريخ: چهارشنبه 7 شهريور 1403 ساعت: 4:59

سلام

یعنی روزی میرسه منم بچه بغل کنم روزی میرسه که مادر بشم .

آیا کسی در مورد انتقال و آی وی اف و این جور چیزها اطلاعاتی داره راستش در صورتی مشکل از طرف مذکر باشه .برام مطلبی راهنمایی چیزی دارین بفرستین.خیلی نیاز دارم.ممنونم

دل نوشته...

ما را در سایت دل نوشته دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 6 تاريخ: چهارشنبه 7 شهريور 1403 ساعت: 4:59

درمان را از سال جدید شروع کردم در۲۷فروردین برای ویزیت و سونو رفتم که برام عمل هیستروسکوپی نوشت دو روز دیگه رفتم ۲۹فروردین که سرم و قرص قبل عمل را داد و ۱اردیبهشت رفتم برای عمل و یه عالمه قرص ضد عفونت داده بود بعد ۷اردیبهشت رفتم جواب پاتو لوژی رو بردم بعد آمپول لوپرومر دوتا داده که گفت دوز اول و دوز دوم را میزنی با فاصله ۲۸ روز و دوباره ۲۸ روز میگذره میایی بعد حساب کردن و تاریخش رسید رفتم برای سونو که ۴ تیر بود دزولست داد ۲۱ تا بعد چنتا لاکتوفم و فمی لاکت و قرص پردنیزولون گفتش بعد روز دوم پری میایی بعدش ۲۸تیر رفتم برای سونو که یه عالمه قرص آمپول هارین و پماد داده بود و ویتامین دی و فولی کول که باید مصرف کنم و گفت هفتم مرداد دوباره بیایی تا سونو کنم .خدا به همه کمک کنه و من هم در بینشون.پروسه ی سختیه اونایی که تحت درمان از طریق انتقال جنین هستن کاملا آشنا هستند. دل نوشته...ادامه مطلب

ما را در سایت دل نوشته دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 18 تاريخ: يکشنبه 7 مرداد 1403 ساعت: 11:51

سلام دوستان وبلاگی خوبین خوشین؟چکار میکنین ؟امیدوارم دلتون شاد لبتون خندون باشه .براتون بگم از روزی که داداشم زنگ گفت فردا میام دیدنت شب ساعت ۱۰گفتم قدمتون رو چشام بعد گفت که داریم میریم مشهد به خاطر همین قبل رفتن میام ببینمت.روز موعود فرا رسید ساعت از ۱۰ گذشته بود داشتم نگران میشدم از راه پله رفتم پایین نگاه کردم ماشین آنها پارک بود و ایلیا پسر داداشم پیاده شده بود آنها همگی پیاده شدند اما در رو نزدند تعجب کردم من قبل آن به داداش دیگه ام هم زنگ زدم گفتم بیا شام گفت باشه.بعد دیدم همون داداشم هم با سر و صدای ضبط ماشینش رسید منم گفتم چرا با این همه سر وصدا میاد .بعد داداشم گفت دنبال فندک میگشتم تو ماشین به خاطر همین دیر پیاده شدیم داری گفتم آره بهش دادم رفت ار پله ها پایین .بعد خواهرانم زن داداشم اومدند گفتم خداروشکر همگی اومدند خوشحال شدم بعد چند دقیقا داداشم با کیک وارد شد همگی گفتند تولدت مبارک برای من خیلی جای تعجب بود چون دو روز به تولدم مونده بود که زن داداشم توضیح داد به خاطر شهادت امام رضا زود گرفته ایم .من با هاشون خوش و بش کردم و نوبت به کادو ها رسید داداشم کادویی بهم داد گفت حدس بزن چیه گفتم خوشبو هست ادوکلن هست گفت اره و همگی خندیدند منم خندیدم .بعد خواهرام کادو هاشون را دادند . کادو داداشم را باز کردم با خوشحالی متوجه گوشی شدم بهم گفته بود برات میخرم منم اصرار که شوهر جونم میخره و خب دو داداشام با ام برام گوشی خریده بودند .خواهرام چون از قبل آمادگی نداشتند داخل پاکت پول دادند گفتند پول شیرینی هست .یکی از خواهرام شماره کارتمو از داداشام گرفته بود پول زده بود شوهرم زنگ زد برداشتم گفت چخبر گفتم داداشم که گفته بود میاد اومدن گفت چقد سر وصداست گفتم برام تولد گرفتن سور دل نوشته...ادامه مطلب

ما را در سایت دل نوشته دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 22 تاريخ: دوشنبه 11 تير 1403 ساعت: 14:48

سلام دوستان خوب هستین ،

شوهرم آنقدر محدودم کرده که با خواهر هام نمیتونم حرف بزنم با برادرام خواهرام .حق رفتن به خونه هیچ کس رو ندارم جز خونه خودشون و خودش فقط باید ببره بیاره.نمیتوانم تا سر کوچه بقالی بروم.قطع رابطه با خواهرها و بردارهایم را دارم .خونه پدری هم نمیبره.اولش کم بود رو دادم پر رو شد.دلم میخواد بمیرم .فقط مادرش پدرش خواهر برادرش زن برادراش را میبینم تمام.

دل نوشته...

ما را در سایت دل نوشته دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 30 تاريخ: چهارشنبه 6 تير 1403 ساعت: 23:04

صفحه بندی