سلام دوستان عزیزم.مناز زندگی خستم .چرا باید باشم.من نمیخام باشم خستم از زندگی از ادماش از همه.خسته کاش یه روز بخوابم دیگه بیدار نشم ارزوم بیدارنشدن از خواب هست در سکوت بمیرم.کاش هر چه زودتر مرگم فرابرسد دو روز هیچی نخوردم نمیخوام غذا بخورم میخام بمیرم فقط بخوابم بمیرم دیگه بیدار نشم .تمام
نامادری من خیلی دلمو شکسته .میگه به حال خودت گریه کن اگه ازدواج میکردی الان دو تا بچه داشتی.
میگه هم دختر دارم هم پسر من خوشبختم.دختراش تو ۱۵ سالگی ازدواج کردن هر دو .یکی بچه داره یک سال بچش .یکی هم تازه نامزده هر دو ازم کوچیکترن بزرگه ۷ سال ازم کوچیکتره .
خواهر خودمم تازگیا نامزد کرده که اونم سه سال ازم کوچیکه
عید هم عروسیشه .کاش میشد تا عید میمردم کاش نمیومدم به این دنیای نکبت. هیچ شغلی ندارم نه زندگی ای دارن من رنج و درد دارم من افسرده شدم داره ۳۰ سالم میشه دیگه فقط به خود کشی فکر میکنم دیروز با روسریم خفه میکردم خودمو نمردم و هنوز زندم خسته هستم .یا فاطمه زهرا خودت رحمی کن من تو ازمون زندگی شکست خوردم میخام خودمو بکشم تمااااام.
دل نوشته...ما را در سایت دل نوشته دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 141