چه اتفاقی برایم می افتد؟

خرید بک لینک

از پست قبلی من برداشت کردین که فقط با خدا حرف میزنم واز بقیه کناره گیری کرده ام یه جورایی اره.من خیلی آسیب روحی خورده ام از اسفند ماه تا کنون یک لحظه تفریح خوب نداشته ام نمیدانم از وقتی خودمو با خواهر برادرام و هم سن و سالان مقایسه کردم این گونه شده ام ولی خوب دیگر مقایسه نمی کنم ولی یک اشکالی در زندگی من هست با تمام وجود و قوا حس میکنم خیلی وقتا نمیدانم کجای خانه بمانم و با کی حرف بزنم و چرا این همه احساس دارم و هدر میرود نه میتوانم بخندم و شب ها تا خود صبح با خدا حرف زدم و گفتم بهش که امیدم تویی و بهش گفتم همیشه تو را در کنارم باید حس کنم و احساس پوچی نکنم .به گونه ای در ۳روز اخیر جایگاه خود رادر خانه گم کرده ام و خیلی دلم میخواهد کارهای تکراری خانه را کس دیگری انجام دهد و من بیرون از خانه کار کنم تمام راه ها را امتحان کرده ام یک خلا بزرگی در خودم حس میکنم و البته با چشم خودم میبینم وقتی من نباشم به دیگران خوش میگذرد و اینکه خسته شده ام از غذا پختن و ظرف شستن و حتی درس خواندن و دلم یک دوست میخواهد که ۱۵دقیقه بیرون از خانه با او قدم بزنم حتی غریبه مثلا دختر همسایه.خیلی از اینده خود میترسم و توانایی خود را دارم از دست می دهم به همه افراد فکر میکنم غصه همه رو میخورم ،ذهنم داغون شده ،قرآن میخوانم ،و ذهنمو کنترل میکنم.به بهترین شکل ممکن برنامه ریزی می کردم و درس میخواندم تا اینکه با خواهر بزرگم از مشکلات حرف زدم او گفت به جای کنکور دادن کاری پیدا کن ، من وقتی از این قبیل چیزها حرف میزنم دستم میلرزد و قلبم تند میزندخجالتی هستم و تا حالا نتوانستم جایی به شکل درست تا دوسال کار کنم همیشه ۲ماه ،سه ماه و ۱۰ماه ولی یک سال نشده .این درد مرا خواهد کشت چون نمی شود از ذهنم بیرون کنم ،اگه قبول نشم چی اگه قبول شدم کار پیدانکردم چی اگه همه چیز مثل قبلنا باشه و من عوض نشده باشم چی اگه دوباره خجالت بکشم بترسم چی؟اگه ازدواج نکنم چی سرم پیش میاد اگه بکنم چی میشه؟چرا هر دفعه بعد ۳ماه اگه بخوان بیرون برم پدرم میگه شاید خواهرت دوست نداره بریییی اگه جایی براماندن نداشته باشم چی؟نه خوابم میبره نه هیچی حتی دوستایی که دارم یک اس ام اس نمیزنن مردی زنده ای؟اگه کسی بخواد بامن حرف بزنه بی نهایت خوشحال میشم .دلم یک هوای تازه میخواهد .ازبس نمیتونم در و پنجره رو باز کنم احساس میکنم زندانیم؟ نمیدونم گاهی اوقات نمیدونم کدوم کار درسته آیا کسی منو از کاراهایم منع میکنه؟ایا شیطان رخنه کرده تو وجودم،رفتم ۴رکعت نماز توبه خوند م به خاطر قطع امید کردن از پروردگار ،حس میکنم نیروی وجودم داره تموم میشه و به زور زندش نگه داشتم احساس کم کاری نسبت به خواهر و برادرام میکنم در حالی که اونا به گونه ای وضعیتشان از من بهتر است ،قلبم ضعیف شده است ،فشار نامادری رویم نیست ولی نسبت به او حس خوبی ندارم با اینکه کاری به کارم نداره همین که کسی به کارن کاری نداره دارم دقفقققق میکنم ،وضعیتم اینه.دارم به جنونی مبتلا میشوم و خودم را در نهایت سلامت جلوه میدهم.

دل نوشته...

ما را در سایت دل نوشته دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 130 تاريخ: يکشنبه 14 ارديبهشت 1399 ساعت: 3:18

صفحه بندی